|
بر حذر داشتن منتقد از ايجاد رابطه يي نزديک با فيلمساز مورد علاقه اش به صورت يک اصل کلي درآمده است. طبيعتاً در جوامعي که مناسبات فردي و اجتماعي در حوزه هاي فرهنگي و هنري از توازن و تعادل برخوردار نيست و متقابلاً نگاهي مبتني بر سوءتفاهم حکمفرما است، اين قاعده کلي بيشتر و به شکلي افراطي توصيه مي شود. مفهوم مخالف گفته اخير نگارنده اين است که در شرايطي که ارتباطات فرهنگي به شکل خودجوش تري ميان يک منتقد و فيلمساز وجود دارد، موارد استثنا هيچ خدشه و تزاحمي در اصل کلي اوليه ايجاد نمي کند و شاخک ها نيز در محافل مختلف تيز نمي شود. اما در اينجا که هنوز، نزده برايت مي رقصند، بايد خيلي مراقب باشي تا در نزديک شدن به هنرمندي که به دنيا و آثارش تعلق خاطر داري، خودت را خراب و تابلو نکني. همه اينها را گفتم ولي مگر مي توان در وادي عشق، حسابگر و محتاط و عاقبت انديش بود؟ ما را با کسي که تاکتيکي و مرحله به مرحله خودش را به يک فيلمساز صاحب نام و توي بورس نزديک مي کند و متقابلاً فيلمسازي که ترجيح مي دهد يکي دو منتقد شناخته شده را هميشه براي خودش نگه دارد، کاري نيست. اساساً در مورد اين افراد، برخورد نزديک از نوع شرقي اش موضوعيت ندارد. اما همين آدم شرقي در دوره يي که ارتباطات حسي و عاطفي روز به روز دارد کمرنگ مي شود و روانشناسي عمومي جامعه از ديالوگ به مونولوگ متمايل شده تا چه حد مي تواند محتاط و دست به عصا و قاعده مند باشد؟ او اگر آدم اصيل و روراستي باشد و با نگاهي عميق و از سر صدق به يک اثر هنري و خالقش نزديک شود حکم واله و شيدايي را دارد که دنبال پا مي گردد و سر از پا نمي شناسند. وقتي او در مناسبات روزمره جامعه بحران زده و از اصل دورافتاده اش نتواند به همدلي و هم کلامي برسد، حاضر است فاتحه همه آن قواعد و اصول کلي و انعطاف ناپذير را بخواند و با خودخواهي عاشقانه يي، هنرمند مورد علاقه اش را مصادره به مطلوب کند. براي او در اين برهوت، ارتباط تفاهم آميز مهم است. اثر هنري يک فيلمساز مي تواند بهانه خوبي براي جوش خوردن يک رابطه باشد. ديگر در اين شرايط، دست من و تو نيست که دو دوتا چهارتا عمل کنيم و آينده نگر باشيم. وقتي فضاي کلي جامعه اين امکان را فراهم نمي سازد که ميان منتقد و فيلمسازي صاحب سبک و عقيده رابطه يي سازنده برقرار شود، ديگر چاره يي نيست که تو موقعيت ها را دريابي. قاعدتاً تلاش اوليه براي نزديک شدن به يک فيلمساز و حريم شخصي اش، پاسخ دادن به حسي کنجکاوانه است اما تداوم اين وضعيت آثار و تبعات خودش را خواهد داشت. اگر منشاء اين انتخاب شوريده حالي و دغدغه هاي فلسفي و اجتماعي و سياسي بوده، پس هر دو طرف قضيه آدم هاي زياد عاقل و سربه راهي نيستند. با اين وضع بايد انتظار هرگونه عکس العمل و حرف و حديثي را به تبع صميمانه شدن اين رابطه داشت. توقعات طرفين از يکديگر يک وجه قضيه است اما مشکل اساسي را در شايعات و برخوردهاي ژورناليستي دور و بر مي بينيم. چون آويزه گوش همه شده که منتقد نبايد به خلوت فيلمساز راه يابد و نمک گيرش شود، اگر سر اين قضيه (بر اساس تلقي خود) مچ منتقدي را گرفتند، برايش مضمون کوک مي کنند و شاخ و برگ عجيب به رابطه او با فيلمساز مورد علاقه اش مي دهند. اتفاقاً نزديک شدن به برخي از فيلمسازان که ميانه چنداني با يک دنياي خطي و کلاسيک ندارند، مي تواند در شناخت بيشتر دلبستگي ها و جهان بيني آنها و مولف هاي آثارشان و حتي آسيب شناسي شان، تاثير بسزا داشته باشد. در جامعه ما که توصيه کردن و نسخه پيچيدن و سر کشيدن به زندگي شخصي آدم ها يک اپيدمي شده، اوضاع خيلي رديف و کلاسه شده است زيرا هر فيلمساز و هنرمندي يک شناسنامه دارد. بر اساس اين اطلاعات بيروني و سايه و روشن موجود، تو مجاز هستي به بعضي از فيلمسازان تا حدي نزديک شوي يا برعکس ملزم به دوري گزيدن از عده يي ديگر مي شوي. گاهي اوقات آنقدر تصوير ارائه شده از فلان فيلمساز سياه و پرکنتراست مي شود که تو پيش خودت مي گويي اين همان کارگرداني است که من با آثارش زندگي کرده ام؟ روي همين اصل، توصيه بنده به دوستاني که يک چيزي شان مي شود (و قاعدتاً با فيلمساز و هنرمندي دم خور مي شوند که همين ويژگي را دارد) اين است که زياد سخت نگيرند و خودشان را به قضا و قدر بسپارند. فکر مي کنم يکي از قواعد اصلي بازي در مورد ما اين است که قبل از ترساندنت از سنگ، خودت سر به سنگ خوردن را تجربه عملي کني. بعضي از اين ارتباطات و برخوردن ها، تو را به شناخت تازه يي از دنيا و آدم ها مي رساند. البته خب قاطي هم دارد و اين بستگي به روحيه ات دارد که چطور سرکشي هاي احتمالي را تحمل کني. |
|
|
|
|
|
سال ها پيش، يک منتقد امريکايي در جايي به ديگر منتقدان سينما توصيه کرده بود؛ «اگر در پياده رو با فيلمسازي که از روبه رو مي آيد برخورد کرديد، بلافاصله مسيرتان را عوض کنيد. چون وقتي با او روبه رو شويد، ناچار خواهيد شد، درباره فيلم بعدي او مطلبي ستايش آميز بنويسيد.» راستش آن زمان با خود فکر مي کردم چه پيشنهاد غيرانساني و احمقانه يي، يعني چه که آدم از روبه رو شدن با فيلمسازان پرهيز کند. ناسلامتي ما ايراني هستيم و اهل دوستي و محبت و صفا و از اين حرف ها. ولي ديرزماني نگذشت که متوجه شدم او پربيراه هم نگفته است و اين زماني بود که اتفاقاً با برخي فيلمسازان روابط حسنه گرمي داشتم و با يکي شان خيلي بيشتر. تا حدي که احساس مي کردم روابط ما دارد به روابط رئيس و مرئوسي يا ارباب و رعيتي تبديل مي شود. دليلش هم کاملاً روشن بود. آن فيلمساز تصورش از دوستي و روابط دوستانه اين بود که طرف مقابل در حد کارگزار او عمل کند. اما من از سر غرور کويري و احساس تعهدي که نسبت به کارم داشتم، هرگز نتوانستم خود را متقاعد کنم که مثل برخي همکاران ديگر، به کارگزار ايشان تبديل شوم و اين بود که به بهانه يي از حريم ايشان خارج شدم. واقعيت اين است که برخي سينماگران از دوستي با منتقدان، توقعي بيش از يک کارگزار يا توجيه گر يا حتي حامي ندارند. تا وقتي به ستايش بي چون و چراي آنها مي پردازي، مقبولي اما اگر جايي خواستي موضع شخصي ات را در قبال فيلم هاي آنها حفظ کني، تبديل به دشمن مي شوي. طي بيست و اندي سالي که از حضور بنده در اين عرصه مي گذرد به موارد بسياري برخورده ام که گاهي کار به دعوا و جار و جنجال هم رسيده است. البته هستند منتقداني که دوست دارند زير سايه فيلمساز يا فيلمسازاني قرار گيرند تا اعتباري به دست آورند. اما کدام اعتبار؟ اعتبار هر منتقدي به سواد، نگاه، موضع و صراحت لحن و بيان او است، نه همنشيني و همدمي با فلان و بهمان فيلمساز نام آور. و البته يادآور شوم که در ميان سينماگران خوب اين سرزمين، هستند کساني که خود را از حمايت منتقدان و برقراري روابط دوستانه و نزديک با آنها، بي نياز مي دانند و اين بسيار خوب است. نمونه اش ناصر تقوايي و داريوش مهرجويي است که تا آنجا که اطلاع دارم، هرگز اهل اين جور بده بستان ها نبوده اند. يادم هست سال ها پيش نقد تند و تيزي عليه فيلم «اي ايران» تقوايي نوشتم و در آن الفاظي را به کار بردم که هنوز هم از آن مطلب احساس گناه مي کنم. ولي يکي، دو ماه پس از آن، براي اولين بار در جايي با تقوايي روبه رو شدم. بي آنکه عصباني باشد، فقط يک جمله پرسيد؛ اينکه «واقعاً اي ايران فيلم مبتذلي است؟» همان جا از آن جمله احمقانه خود عذرخواهي کردم و تمام. طي 10 ، 15 سالي که از رابطه نسبتاً دوستانه من و تقوايي مي گذرد، هرگز نديدم از من توقع داشته باشد درباره آثارش نقد جانبدارانه بنويسم. اگر به ستايش «کاغذ بي خط» پرداختم به خاطر خود فيلم بود و اين نکته يي اساسي و مهم است؛ اينکه بزرگ ترين و مطمئن ترين حامي يک فيلمساز، اثر اوست. آنهايي که دربه در دنبال دوستيابي در ميان منتقدان هستند، کساني اند که از خلق آثار ارزشمند و خودکفا عاجزند. اما بايد بپذيريم که اين حرفه، يعني حرفه نقد طي سال هاي اخير، براي برخي تازه از راه آمده ها، تبديل به دستاويزي شده است براي رسيدن به آب و نان و شهرت و خيلي چيزهاي ديگر. هرچند اکراه دارم اما بايد اشاره کنم که برخي از منتقدان سال هاي اخير، گاهي با تهيه کنندگان براي امور تبليغاتي و حمايت از فيلم، قرارداد مي بندند. نمي خواهم از خودم امامزاده بسازم ولي به هر حال هرکس ذاتي دارد و ذات آدميزاد هم به اين راحتي ها عوض نمي شود. يادم هست سالي که زنده ياد علي حاتمي «دلشدگان» را مي ساخت، روزي در محوطه ساختمان بنياد سينمايي فارابي، با هم روبه رو شديم؛ خيلي گرم و صميمانه. در همان ملاقات او پيشنهادي را مطرح کرد که مي توانست براي برخي ها وسوسه برانگيز باشد. او گفت؛ «بيا مسووليت امور مطبوعاتي اين فيلم را قبول کن.» گفتم يعني چي؟ گفت؛ «يعني اينکه امور مربوط به خبررساني، نقدها و مصاحبه هاي اين فيلم را تو برنامه ريزي و از طريق دوستانت اجرا کن. اين تجربه خوبي است که من سر سوته دلان با فلاني داشتم و خيلي هم موفق بود.» با وجود عشق و ارادتي که به حاتمي داشتم و هنوز هم دارم و روز به روز هم بيشتر مي شود، پيشنهاد او را نپذيرفتم. به او گفتم ترجيح مي دهم فارغ از غم نان اگر حرفي دارم درباره اين فيلم بزنم. من تجربه و آمادگي چنين مسووليتي را ندارم. بعدها که ماجرا را براي يکي از دوستان تعريف کردم، گفت؛ «بدبخت چرا قبول نکردي؟» آن وقت ها دبير دبيرستان هاي شهرري بودم، با حقوق اندک و اندکي دستمزد بابت نوشته هايم از مجله فيلم مي گرفتم که اموراتم را به سختي اداره مي کرد. با اين وجود، امروز که به آن پيشنهاد فکر مي کنم، خوشحالم که نپذيرفتم. چون هر کاري به اعتقاد من، شرافتي دارد. حرمت امامزاده را هم متولي نگه مي دارد. اگر دوست عزيز منتقد سرشناس مان همان سال هايي که به او پيشنهاد مي کردم، بند نافش را از فيلمساز وابسته اش مي بريد و طي دو دهه گذشته اين همه توهين و تحقير را تحمل نمي کرد، امروز ناچار نبود به خاطر اينکه کس ديگري جايش را گرفته، طي يک شبه نقد، اين قدر خودش را کوچک کند. اتفاقاً اين دوست منتقد، صادق ترين آدمي است که در اين حرفه حضور دارد. او حتي نياز مادي هم به اين حرفه ندارد. شغل مهم و پردرآمدي هم دارد. او تنها يک عيب دارد و آن اينکه زود نمک گير مي شود و خيلي هم نازک دل و زودباور است. او به رغم اينکه منتقد فيلم است با اصول فيلمنامه نويسي آشنا نيست. اگر بود، بايد سال ها پيش مي فهميد که دارد در شکل گيري يک فيلمنامه عليه خودش همکاري مي کند. به هر روي، رابطه بين فيلمساز و منتقد، از جهاتي شبيه رابطه مامور و مجرم است. ته دل هيچ فيلمسازي از هيچ منتقدي راضي نيست. حتي دلش مي خواهد سر به تنش نباشد. اين رابطه البته محدود به سينماي ايران هم نيست. مي گويند برگمان فيلمساز فقيد و بزرگ معاصر، نفرت عجيبي نسبت به منتقدان داشته و به همين دليل گاهي خودش با اسم مستعار، درباره فيلم هايش نقد نوشته است. راستش لزومي هم ندارد که اين دو جريان، خيلي به هم نزديک باشند. هم سويي منتقد و فيلمساز در نهايت به خنثي شدن فيلم ها ختم خواهد شد. هر دو طرف ماجرا بايد بپذيرند که معناي تعامل ستايش يکديگر نيست. بلکه تعامل واقعي و سازنده وقتي اتفاق مي افتد که نقد و تحليل در ميان باشد و البته معناي آنچه گفته شد اين نيست که از فردا وقتي در پياده رو با فيلمسازي روبه رو شديم، راهمان را کج کنيم. نه برعکس خيلي گرم و دوستانه با هم روبه رو شويم اما فراموش نکنيم که ما منتقديم و او فيلمساز و به عنوان نکته پاياني به يک نمونه از تعامل سازنده ميان منتقد و فيلمساز اشاره مي کنم. سال ها است با کيومرث پوراحمد روابط دوستانه يي داريم. اما هرگز نديدم او از من توقع توجه خاص به آثارش را داشته باشد که برخي شان را همچون «شب يلدا»، «اتوبوس شب»، «به خاطر هانيه» و مجموعه هاي مجيد و سرنخ را فوق العاده دوست دارم. ولي هرگز در نقد و تحليل آثار او ناني قرض نداده ام که هيچ، گاهي درباره برخي ساخته هايش از جمله «نوک برج» و «گل يخ» تند و تيز هم برخورد کرده ام. ولي باور کنيد او حتي اخم هم نکرده است که من حس کنم مثلاً دلخور است. روابط بين ما، به زعم خودم، بسيار سازنده است. من از او بسيار آموخته ام. |
|
|
|
گابريل گارسيامارکز داستاني دارد به نام «رد خون تو بر برف» که در ظاهر ربطي به موضوع بحث ما ندارد ولي در همه زماني که مي خواستم درباره رابطه «منتقد و فيلمساز» بنويسم غير از اين قصه چيز ديگري به ذهنم نرسيد. صبر کنيد. توضيح مي دهم. قصه مارکز يک پيش داستان دارد درباره پسر و دختري از دو جهان ناهمگون که به واسطه احساس علاقه متقابل در يک رابطه ناگهاني مي افتند و به رغم نگاه منفي اطرافيان رابطه شان ادامه پيدا مي کند. اينکه شروع هر ماجرايي است. اينجا جاي آن احساس علاقه را چيزي به نام سليقه بصري مشترک مي گيرد و هم منتقد و هم فيلمساز - اگر هم از دو دنياي متفاوت و دو زمينه بي ارتباط باشند- رابطه يي را شکل مي دهند که در ظاهر پذيرفته نيست. چه اينکه منتقد کارش نقد است و رابطه جلوي قلم تندوتيزي را که بايد اشتباه گوشزد کند، مي گيرد. در اين چند سال بارها با اين کنايه روبه رو بوده ام که راجع به فيلم فلاني اگر بنويسي همه پاي رابطه دوستانه ات با او مي گذارند و جوابم هميشه يک چيز بوده. دنياي مشترکي که باعث شده آشنايي اوليه شکل بگيرد - چه نقدي که فيلمساز دنياي آرماني خودش را در آن حس کرده و چه فيلمي که سينماي ايده آل منتقد بوده - يک اتفاق نيست. به هرحال سليقه يي مشترک وجود داشته که منتقد و فيلمساز را به هم نزديک کرده و امکان ندارد در فيلم دوم و سوم يا در نوشته هاي چندسال بعد هيچ نشاني از اين علائم نباشد. جاهايي البته پيش مي آيد که اين سليقه کمرنگ يا پررنگ شود ولي به هرحال فيلمساز و منتقدي که در جايگاه خودشان پذيرفته شده باشند و به عنوان صاحب سليقه شناخته شوند قطعاً اينقدر تغيير نمي کنند که بشود آن را تحول ناميد، اين را يادتان باشد که درباره آدم هاي مولف حرف مي زنيم و مولفان در حالت استثنا ممکن است يک دگرديسي کامل را تجربه کنند. اما «رد خون تو بر برف». نيمه نخست داستان در ماشيني مي گذرد که هديه دختر به پسر است و پسر مدهوش از رابطه چندان توجهي به زخم کوچک دست عروس ندارد. جاده ها تا رسيدن به مقصد يکسره رانده مي شود و خون ريزي دست هم بند نمي آيد، تا جايي که به محض رسيدن، دختر را در اورژانس بيمارستان مي خوابانند. از اينجاها با قصه مارکز حسابي کار داريم. اين همان وقتي است که منتقد، سرمست از رابطه دوستانه با فيلمسازي که کارش را هم مي پسندد، يا ايرادهاي کار او را نمي بيند يا آنقدر در دنياي شخصي سينماگر غرق شده که اصلاً حواسش به اين چيزها نيست. رد خون بر برف مي ماند و رانندگي ادامه پيدا مي کند. در شکل ايده آل رابطه جوري تعريف مي شود که هم منتقد و هم فيلمساز بتوانند لغزش هايشان را به هم گوشزد کنند؛ اما اتفاقي که در ايران شکل معمول دارد خلاف اين ماجراست. هرگونه ايرادگيري به کار و حرفه، به رابطه شخصي هم تسري پيدا مي کند و همه چيز به هم مي ريزد. اينجاست که دو طرف ترجيح مي دهند در رابطه با کار همديگر به شکل رودررو سکوت کنند، در محافل عمومي تا جايي که مي شود طرف رفيق شان را بگيرند و وارد حوزه نقد جدي يا برخورد کلاسيک با ماجرا نشوند. ادامه داستان مارکز را مي دانيد؟ دختر در بيمارستان مي ماند، به پسر براي يک هفته اجازه ملاقات نمي دهند و او در بي خبري نمي داند که در اين يک هفته دختر مرده، همه کشور هم خبر شده و خاکسپاري را هم در غياب اش انجام داده اند. در يک رابطه طولاني ميان «منتقد و فيلمساز» و در نوع ايراني اش اتفاقي که رخ مي دهد شبيه همين پايان است. فيلمساز يا منتقد هر دو در بي خبري يا در پوشش حمايتي که گمان مي کنند روي خود دارند راه خودشان را مي روند و زماني مي رسد که هجمه اطرافيان متوجه شان مي کند اين پوشش دوطرفه به ضرر هر دو تمام شده، تا به نفع شان. در طول تاريخ سينماي ايران هم آن شکل اول نمونه دارد و هم اين شکل دوم. بعضي رابطه ها مقطعي بوده و با گوشزد اتفاقات در برهه هاي مختلف زماني به تيرگي و دوباره آشتي انجاميده؛ بعضي وقت ها رابطه آن قدر ادامه پيدا کرده که کسي ديگر نه فيلمساز و نه منتقد را جدي نگرفته و در معدود مواقعي هم رابطه به ساخته شدن يک فيلم مهم يا رابطه يي هدفمند و دوستانه رسيده است. اتفاق اصلي ولي شبيه قصه مارکز است. همه چيز در حدود «رئاليسم جادويي» مي گذرد و هيچ قطعيتي در هيچ پاره يي از اين رابطه وجود ندارد. |
+ نوشته شده توسط سجاد در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 و ساعت
11:36 |